تبليغاتX
...جای خالی ، گریه

...جای خالی ، گریه

شعر و غزل

به ریحانه...

دخترم

 

بخندازدل تنگم غم جهان برود

ودردازتن وازمغزاستخوان برود

به خلوتم بکشان آفتابگردان را

که فصل سردزمستان ازعمق جان برود

بهار می شکفد ازمیان دندان هات

بخندلرزدرختان این خزان برود

دوباره تنگ غروب ازاتاقمان پیداست

شبیه صبح شواین صحنه از میان برود

کنارخنده ی تو چای طعم شیرینیست

بخندتلخی ازاعماق استکان برود

پرنده ساکت وغمگین نشسته در ایوان

بخند پر بکشد سمت بیکران  برود

"بیاوبازدو رکعت غزل بخوان بامن"

بخنداین غم پیچیده در اذان برود

چقدرلحظه ی خندیدنت تماشاییست

بخند حالت گریان آسمان  برود...

دلم شبیه قفس درجهان خودتنگ است

بخندازدل تنگم غم جهان برود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

مینا پرنده ی غمگینی ست ..

که هر روز...

قفس را...

پرواز را...

تو را...

تکرار میکند...


+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

هرصبح

 مثل خوشبخت ترین زن جهان

به سوپرمارکت میروم

وپنیر روزانه ام را

با کلاغ ها قسمت میکنم

دست تکان می دهم برای درخت ها

هرصبح

رومیزی چهل تکه ام

نان ها را

تکه تکه

به گنجشک های خوشبخت می بخشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

داشتم کتاب شعر راضیه بهرامی رابرای چندمین بارمیخواندم بعضی بندهاش واقعا دلم رالرزانددلم نیومداینجاننویسمشون  ..بندهایی که توی همه ی جزوه هام نوشتمشون مثل اینها:

به دخترانت بگودخترم:

که مادرت

از زمانی که دهانش بوی شیر میداده عاشق بوده

وزمانی هم که تو را شیر میداده عاشق بوده است...

" " "

" " "

من آداب دلبری نمی دانم

کرشمه بلد نیستم

من تنها مادری نگرانم

مادری نگران برای دخترم

مادری نگران برای مادرم

مادری نگران برای تو...

" " "

"ازکتاب یادش بخیرهای لعنتی راضیه بهرامی انتشارات آهنگ دیگر"

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1390ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

راه می آیم

باخودم

باخیابان های سرسخت

ماشین هایی که از بوق سگ رها می شوند...

باخودم شعر می خوانم

از حافظ ...تا مولوی...

مقصدم را بیاد می آورد

 زنی در مترو

مثل برق بالا میروم

ازپله ها...

عطرمی خرم

میزنم به آشپزخانه

با خودم شام می خورم

با خودم دستور زبان عشق را مرور میکنم

با خودم "حرف بی ربطی ست"

با تو صرف میکنم

خودم را

چای را

ماه را

طعم عشق را زیر زبانم میگذارم و

به خواب میروم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

تهران روزهای زمستانی اش را درغم ازدست دادن دانشمند نخبه ی کشور وشهادت مظلومانه اش  در این عصر جنگ سرد میگذراند.شهادت شهید گرامی مصطفی احمدی روشن را به ملت ایران دوست وجامعه ی علم و ادب تبریک عرض نموده وبرای بازماندگان شهید گرامی آرزوی صبر وسعادت دارم.

جامعه ی شعرو ادب نیزبا حس عمیقشان نتوانستنددرتماشای این تاریکی هاکه سعی شان خاموش کردن ستارگان شهرما ست خاموش بنشینند و بغضشان را اینگونه گشودند:

مجتبی اصغری فرزقی

با صبح سپید باغ درگیر شدند

با پنجره ی اطاق درگیر شدند

آنان که تمام ذاتشان تاریکیست

با روشنی چراغ درگیر شدند

***        ***

عارفه دهقانی

روشن شده تکه تکه های بدنت

تقدیم به محبوب شده جان و تنت

این اجر چهل روز عزاداری توست

تا پیرهن سیاه  باشد کفنت

***        ***

علی لواسانی

مصطفی بود و برگزیده شده

از ازل روشن آفریده شده

احمدی بود و بانگ توحیدش

در زمین و زمان شنیده شده

کهکشان بود او که در خونش

روح خورشید ها دمیده شده

***       ***

مظاهر کثیری نژاد

دوباره شد سبب خیر تیر دشمن من

خطا گرفت وپراند آتشی به دامن من

یکی اگر برود صد  هزار  میروید

نگاه کن که گلستان شده است مدفن من

بدا به حال شما که زنور میترسید

خوشا بحال ضمیر همیشه روشن من

یکی یکی همه عاشقان شهید شدند

که سایه سار بسازددرخت میهن من

ز پای جهد به این سادگی نمی افتم

شرار شمع کجا و ضمیر آهن من

***      ***      ***    ***

البته با عرض معذرت از صاحبان سروده ها زیرا که اشعار را بصورت گلچین شده دربالا نوشته ام و از خداوند و شهید گرامی برایشان آروزی توفیق دارم.و البته زیادند شاعرانی که سوگشان را با خودکار های سیاه  وشایدقرمز...سرودند...

...و دو بیت از یکی از غزلهای خودم:

باز با هر بهانه می گویند

جنگ  تاریخ انقضا  دارد

پشت تابوت او دلم تنگ است

این چه رسمیست شهر ما دارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

کل یوم عاشوراکل ارض کرببلا

باز هم  کربلا ی در  آتش

باز این داغ خیمه  بر صحرا

یک طرف نیزه های سرگردان

باز خورشید شعله ور صحرا

 

مرد میرفت و کوه بر دوشش

باد بود  و  تکان  گهواره ...

گفت در گوش خواهرش آرام

جان عباس و جان گهواره

 

باز هم آسمان شهری که

عطر پرواز و بال و پر میداد

یک کبوتر نوای  قران  را

همچنان روی نیزه سر میداد

 

دختری در تب عطش میدید

مشک از سمت دشت آوردند

آب در چشم روشنش جوشید

تا که سر پوش و تشت آوردند

 

در هوا تیر بی هدف پر زد

سمت قنداقه از عدو آمد

آسمان آسمان دلش خون شد

یک جهان بغض در گلو آمد

 

بر لب  سرخ  رود  باران

مشک گریان و اسب باقی ماند

رفت ابر سیاه و پیک مرگ

تیر در چشم مست ساقی ماند

 

موج میزد فرات و میجوشید

مثل دریا و...جذر و مد میشد

از تن پاره پاره ای سیل

وحشی اسب و نعل رد می شد

 

عصر بانوی سبز غمگینی

بین اندوه خیمه ها می رفت

چادرش تکه تکه خاک آلود

بر سر شهر نینوا می رفت

 

کربلا نام یک زن تنهاست

که به مردان کوفه می خندد

جمله ی  ما رایت  الا  را

بر کفن های سبز می بندد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

جمعه ام امروز با رفتن به یک تشییع جنازه ی سرد توی  هوای سرد دی ماه شروع شد وبا سرودن یک شعرختم شدومروردلتنگی ها....

برمی گردم

مثل پریشانی کلاغ هایی

که زمین رازیر و رو می کنند

مثل هراسانی کودکی شلوغ

که گم  شده باشد...

مثل اینکه تو را

 بازجایی جا گذاشته باشم...

می گردم

 قطعه قطعه

کلمات را کنار هم جفت ...

ودلتنگ ترین شعرها را

 در دهانم ردیف کنم

غمگینم

غمگینم

غمگینم

مثل پرنده ی خیسی

که جفتش رازیربرف ها میگذارد و میرود.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

پایم را تا تابلوهای بومی زمستان  بکش

خنده هایم رادر یک خیابان

دندان هایم را

آنطور که به لرزه افتاده است

سرم  را

که سوت می کشد

پیش پای پلیسی بی خیال

گرمترین رنگ های دنیا را

به پیراهنم بکش

من سردم است......

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

رفتی و از غمت نخوابیدم

بعد آن  صبح تیر وحشتناک

با خیالت هنوز می جنگم

صبح وشب باپلاک ومشتی خاک

 

صبح در فصل سرد بارانی

می روم تا اداره ی بنیاد

گریه ام را کسی نمی فهمد

جز تکان های چادرم در باد

 

اتوبوس و من و مسیری که

همچنان می رود به بدبختی

منتهی می شود به بن بست

کوچه های پر از غم تختی

 

خسته از جنگ با غم ومردم

در صف نان و نفت واماندن

توی سرمای خانه می لرزم

خسته از زیر برف ها ماندن

 

چشم می بندم از شب خانه

هی تو را توی خواب می بینم

صبح آشفته می پرم از خواب

روبه رویم سراب می بینم

 

دخترم باکتاب و کیف اش را..

که به عکس تو بوسه می کارد

ناگهان پشت چشم او باران

باز غمگین و ساده می بارد

 

می رود دانه های اشکش را

بر لب حوض و ماهی اش ریزد

درد دل های کوچکش را بر

دفتر مشق کاهی اش ریزد

 

می رود او که بار ها آموخت

پدرش را که یک مجاهد بود

بغض و غم های پشت میزش را

مدرسه صبح و ظهر شاهدبود

 " " "

دلخوشم در جهان تاریکم

یک دریچه به نور نزدیک است

جمعه هست و..غروب عصری سرد

دلخوشم که ظهور نزدیک است...

                  " اللهم عجل لولیک الفرج"

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

امسال شده است ماه وسالی گریه

پاییز و  بهار  این حوالی  گریه

من خانه غروب دختری شش ساله

همواره سکوت و...جای خالی گریه..

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

تو را به من سپرد خدا

در جهان سردم

دستت را...

تن ات را...

پیراهن ات را..

"

کفش هایت را

که پا می کردی

خدا کنار خانه ایستاده بود

پیراهنت را...

چمدانت را...

دستت را...

گرفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

دوباره خلوت این خانه طعم تنهایی

دوباره در دل فنجان چای پیدایی

هنوز منتظرم تا به خانه برگردی

در اوج لذت زیبای هر خودآرایی

چقدر چشم بدوزم به عصر پنجره ها

چقدر حس کنم از دور دست می آیی

و حدس هی بزنم در کجای دنیایی

بهشتی یا که حدود شهید بابایی

تمام خلوت من صرف شعر گفتن شد

به سبک هندی و حال و هوای نیمایی

چقدر خسته ام از صیغه های مفرد جمع

مرا رها کن از این قید و بند تنهایی

دوباره می برد آری به این خیابان ها

مرا به یاد تو این کفش های هرجایی

من و هوای غروب و پرنده و باران...

غم و هوای تو و...چشمهای دریایی...

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

عیدفطربه همه اونایی که روزه گرفتندو اونهایی که قسمت نشد هر غروب و سحرگاه سرسفره ی خودمونی خدا بنشینند مبارک....

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

انقدر نهصد و سی و پنج مرا نگیر

دنبال شادی و غم و رنج مرا نگیر

پای برهنه هی وسط گوشی ام نیا

هی توی خواب خسته ی خرگوشی ام نیا

من توی درد های خودم خواب رفته ام

بازورقرص و غصه و غم خواب رفته ام

لطفآ سکوت سرد تنم را بهم نریز

این خواب عاشقانه ی کم را بهم نریز

دنیادرون مغز و سرم چرخ می خورد

دارد تمام دور و برم چرخ می خورد

هی شعر پشت شعر برای دلم نگو

هی حرف های پوچ به ایرانسلم نگو

این من منه گذشته ی بی درد و پیشه نیست

این زن شبیه خاطره های همیشه نیست

گل کردن هوای دلت پوچ بی خودیست

هجرت به سمت شانه ی من کوچ بی خودیست

شاعر ز بغض پنجره ی خیس من نخوان

از پیچ و تاب یکسره ی گیس من نخوان

این آسیاب بوی تلاطم نمیدهد

موی سفید من به تو گندم نمیدهد

پای مرا به بازی این کوچه ها نکش

هی شاعرانه تا ته دنیا مرا نکش

من خو گرفته ام به همین روز مرگی م

در این هوای خسته ی خانه به زندگی م

دیوار های سرد اتاقم پر از من است

تنها پناه شانه ی ویران این زن است

انقدر فکر شانه ی پر درد من نباش

برگرد سمت قصه ی خود مرد من نباش...


+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

سرم را

به د یوارمی کوبم

قاب  عکس ات

چه دردناک

نگاهم می کند.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

زمستان را

بوی بارانی توبه یادم می آورد

می لرزم

درشهری پوشیده از

رنگ آخرین پیراهنت

شانه هایم را

برای دلتنگ ترین گنجشک این خیابان

می تکانم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

نفسم ام راحبس کرده ام

درچهارگوشه ی قفس

هیچ چیزنمی خوانم

ازچشم این پرنده ها

که برایم هی آب ودانه می آورند

پروازمی آورند...

آوازمی آورند...

پرنده هابوی تورا

باز

می آورند......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

تاریکم
ازچشمهای توبرمی گردم
ازآخرین قطار
گونه هایم رابه پنجره ی واگن می چسبانم
بغضم پشت هیچ شیشه ای
شکسته نمی شود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

وقتش رسیده پر بزنیم از جهانمان

وقتش رسیده تازه شودحال وروزمان

من درلباس شادعروسی توناگهان

بایک لباس طوسی وچشمان قهوه ای

واردشوی به خاطره ی داغ استکان

این خستگی عصرخودت رابدرکنی

باجرعه ای کنارمن ازطعم آن زمان

قدری بنوش ونوش دلت کن زمانه را

دیگربس است تلخی این جام شوکران

شیرینی نگاه خودت را به من بده

تاحل کنم میان نفس های نیمه جان

فصل قشنگ عشق من وتو همیشه گرم

مثل همین دوجرعه رهاگشته دردهان

وقتش رسیده خوب من اینک دعاکنیم

درلابلای زمزمه ی خیس این اذان

حالاسکوت خسته ی این خانه پرشده است

درقیل قال تازه ی فوج پرندگان

وقتش رسیده تازه شودحال وروزمان

وقتش رسیده پربزنیم ازجهانمان....  

   





+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط مینا محمدی  | 

» وبلاگ دوستانسقوط هواپیمای توپولف 7908

مفهوم سقوط ناگهان یعنی چه

یک مردشبیه آسمان یعنی چه

مادرتوبده به این چراها پاسخ

بابای تو رفته ازجهان یعنی چه..؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط مینا محمدی  | 


باخاطره ی این کت طوسی چه کنم

باآلبوم عکس عروسی چه کنم

وقتی که هوس میکنم ازعمق دلت

لبخندزنی مراببوسی چه کنم...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط مینا محمدی  |