دخترم
بخندازدل تنگم غم جهان برود
ودردازتن وازمغزاستخوان برود
به خلوتم بکشان آفتابگردان را
که فصل سردزمستان ازعمق جان برود
بهار می شکفد ازمیان دندان هات
بخندلرزدرختان این خزان برود
دوباره تنگ غروب ازاتاقمان پیداست
شبیه صبح شواین صحنه از میان برود
کنارخنده ی تو چای طعم شیرینیست
بخندتلخی ازاعماق استکان برود
پرنده ساکت وغمگین نشسته در ایوان
بخند پر بکشد سمت بیکران برود
"بیاوبازدو رکعت غزل بخوان بامن"
بخنداین غم پیچیده در اذان برود
چقدرلحظه ی خندیدنت تماشاییست
بخند حالت گریان آسمان برود...
دلم شبیه قفس درجهان خودتنگ است
بخندازدل تنگم غم جهان برود...
